پایگاه اطلاع رسانی وهابیت و ادیان ساختگی - Content
     
 
 
 
  پنج شنبه 25 مرداد 1397
 Home  •  Downloads  •  Your Account  •  Forumsadmin   E-mail
 
   
 
منو اصلی
icon_home.gif صفحه اصلی

book.gif فارسیمقالات جدید !
book.gif Englishمقالات جدید !
book.gif اردومقالات جدید !
book.gif العربيهمقالات جدید !

text.gif تاسيس وهابيتمقالات جدید !
text.gif جنایات وهابیتمقالات جدید !
text.gif وهابیت در خدمت!؟مقالات جدید !
text.gif سوالاتی از وهابیتمقالات جدید !
text.gif جواب شبهاتمقالات جدید !
text.gif ائمه ي بقيعمقالات جدید !
text.gif ديگر مدفونينمقالات جدید !
text.gif تاريخ حرم ائمه بقيعمقالات جدید !
text.gif دعا و زيارتمقالات جدید !
text.gif ساير پايگاههامقالات جدید !

icon_poll.gif ضمیمه ها
tree-T.gif مطالب و محتوامقالات جدید !
tree-T.gif ارسال مقالات
tree-T.gif گالری سایتمقالات جدید !
tree-T.gif پرسش و پاسخمقالات جدید !
tree-T.gif کتب الکترونیکیمقالات جدید !
tree-L.gif موضوعات اخبارمقالات جدید !

icon_community.gif کاربران
tree-T.gif انجمنهای گفتگومقالات جدید !
tree-T.gif لیست اعضا
tree-T.gif پیغام خصوصی
tree-L.gif پیامهای سریع

favoritos.gif اخبار
tree-T.gif موضوعات اخبار
tree-T.gif ارسال اخبار
tree-T.gif آرشیو مطالب
tree-L.gif آرشیو ردیفی اخبار

som_downloads.gif پیوند
tree-T.gif ارسال کتب الکترونیکی
tree-L.gif لینکستانمقالات جدید !

icon_members.gif اطلاعات
tree-T.gif معرفی به دوستان
tree-T.gif آمار سایت
tree-T.gif جستجو پیشرفتهمقالات جدید !
tree-T.gif نوشته روزانه کاربرن
tree-T.gif صفحه شخصی
tree-T.gif نقشه سایتمقالات جدید !
tree-T.gif بهترینهای سایت
tree-T.gif دفترچه یادگاری
tree-T.gif ثبت در موتور جستجو
tree-T.gif آپلود فایل
tree-T.gif لینکدونی
tree-L.gif نظرسنجی ها

nuke.gif تماس با ما
tree-L.gif نظرات و پیشنهادات
پیامهای کوتاه

فقط عضوها اجازه ارسال پیام سریع دارند. لطفا وارد و یا ثبت نام کنید.
ثبت نام سریع
نام کاربر

E-Mail

تایپ دوباره E-Mail

رمز ورود

تکرار رمز ورود


تاسیس وهابیت
وهابيت‌ دسيسة‌ انگليس‌



افسانه‌ نيست‌ واقعيت‌ است‌ ... و سرانجام‌ وهابيت‌ اينگونه‌ ساخته‌ شد


 اصل‌ اين‌ كتاب‌ انگليسي‌ و خاطرات‌ مستر همفر جاسوس‌ نامي‌ زبردست‌ و عامل‌ معروف‌ عاليرتبة‌ وزارت‌ مستعمرات‌ انگلستان‌ است‌ كه‌ بيانگر ارتباط‌ انگلستان‌ با پيدايش‌ فرقة‌ ضالة‌ وهابيت‌ است‌.


دشمنان‌ اسلام‌ اعم‌ از يهوديان‌ و مسيحيان‌، پس‌ از شكست‌ از مسلمين‌ در جنگ‌هاي‌ صليبي‌ متوجه‌ شدند كه‌ از طريق‌ جنگ‌ نمي‌توانند بر مسلمين‌ سلطه‌ پيدا كنند. چرا كه‌ مسلمين‌ جهاد را فريضه‌ و شهادت‌ را سعادت‌ مي‌دانند. لذا در صدد برآمدند تا با حملة‌ فرهنگي‌ و ضربه‌ زدن‌ به‌ اسلام‌ بر مسلمين‌ غالب‌ شوند. و از آنجا كه‌ به‌ دين‌ مبين‌ اسلام‌ هيچ‌ شك‌ و شبه‌ و عيب‌ و ايرادي‌ وارد نبود لذا پير استعمار، انگليس‌ ـ اين‌ دشمن‌ بزرگ‌ اسلام‌ ـ در صدد بر آمد تا دين‌ و حزب‌ تازه‌اي‌ با انبوه‌ شبهات‌ و عيبها تأسيس‌ نموده‌ و سپس‌ به‌ اسلام‌ بچسباند. و آنگاه‌ با مطرح‌ كردن‌ همان‌ شبهات‌ و بزرگنمايي‌ همان‌ عيبها و ايرادات‌ اولاً اعتقادات‌ مسلمين‌ را سست‌ نموده‌ و ثانياً موجب‌ تفرقه‌ ميان‌ مسلمين‌ شود و ثالثاً از روي‌ آوردن‌ پيروان‌ اديان‌ ديگر به‌ اسلام‌ جلوگيري‌ نمايد. و در نتيجه‌ اسلام‌ نيز مانند ديگر اديان‌ مستعمره‌ها (بودائيت‌، برهمائيت‌ و كنفوسيون‌) براي‌ امپراطوري‌ انگلستان‌ و مسيحيت‌ و يهوديت‌ خطري‌ نداشته‌ باشد.

لذا در تاريخ‌ 1710 م‌ وزارت‌ مستعمرات‌ انگلستان‌ 10 تن‌ از جاسوسان‌ حرفه‌اي‌ خود رابه‌ مصر، عراِ، ايران‌، عربستان‌ و تركيه‌ فرستاد. تا معلومات‌ كافي‌ به‌ منظور تقويت‌ راه‌هايي‌ براي‌ ايجاد تفرقه‌ ميان‌ مسلمين‌ و گسترش‌ تسلط‌ بر كشورهاي‌ اسلامي‌ جمع‌آوري‌ كنند.

در اين‌ ميان‌ مستر همفر به‌ آستانه‌ (تركية‌ امروزي‌ و دولت‌ عثماني‌ آن‌ زمان‌) فرستاده‌ شد و در آنجا خود را محمد ناميد و با عالمي‌ مسن‌ از اهل‌ تسنن‌ و حنفي‌ مذهب‌ آشنا شد و پيش‌ او درس‌ مي‌خواند و ضمناً در يك‌ كارگاه‌ نجاري‌ نيز مشغول‌ كارگري‌ بود و از اين‌ طريق‌ در طي‌ دو سال‌ مأموريتش‌ در آستانه‌ دريادگرفتن‌ زبانهاي‌ تركي‌ و عربي‌ و فراگرفتن‌ قرآن‌ و تعليمات‌ شريعت‌ اسلام‌ پيشرفت‌ بسياري‌ كرد و بعد از اين‌ مأموريت‌ به‌ لندن‌ بازگشت‌ و پس‌ از گذشت‌ 6ماه‌ آموزش‌ و دوره‌هاي‌ مختلف‌ و مطلع‌ شدن‌ از اسرار و نقاط‌ ضعف‌ و قوت‌ اسلام‌ و مسلمين‌ اين‌ بار به‌ بصره‌ در عراِ فرستاده‌ شد. در آنجا ابتدا وارد يك‌ مسجد شد ولي‌ بدليل‌ شك‌ و سوءظن‌ نسبت‌ به‌ او از آنجا خارج‌ و وارد كاروانسرايي‌ شد كه‌ از آنجا نيز به‌ دليل‌ مجرد بودن‌ رانده‌ شد و سپس‌ وارد كارگاه‌ نجاري‌ شخصي‌ به‌ نام‌ عبدالرضا شد و در آن‌ زمان‌ بود كه‌ با محمد بن‌ عبدالوهاب‌ مواجه‌ شد و تمام‌ همت‌ خود را صرف‌ تعليم‌ و تربيت‌ او كرد، تا سال‌ 1143 هجري استفادة‌ او از تربيت‌ آن‌ دست‌آموز به‌ مرحلة‌ عمل‌ رسيده‌ و مذهب‌ استعماري‌ وهابيت‌ (مانند قاديانيه‌ و امثال‌ او) اعلام‌ و شروع‌ به‌ كار كرد.

همانگونه‌ كه‌ متأسفانه‌ مسيحيان‌ اسپانيا را از مسلمين‌ گرفتند و فلسطين‌ و قدس‌ را به‌ يهوديان‌ دادند و تركيه‌ را نيز از دست‌ مسلمين‌ خارج‌ كردند و همانطوري‌ كه‌ به‌ نيرنگ‌ انگلستان‌ با دست‌ روسية‌ تزاري‌، بابيه‌ و بهائيه‌ و ازليه‌ به‌ شكل‌ يك‌ كانون‌ جاسوسي‌ و ستون‌ پنجم‌ ايجاد شد ولي‌ بحمدالله با عنايت‌ آقا امام‌ زمان‌(عجل‌ الله تعالي‌ فرجه‌ الشريف‌) و مرجعيت‌ شيعه‌ اين‌ مذهب‌ استعماري‌ شكست‌ خورد.

«خاطرات‌ مستر همفر»

اول‌ آشنايي‌ با محمد بن‌ عبدالوهاب‌:

در كارگاه‌ نجاري‌ عبدالرضا با جواني‌ آشنا شدم‌ كه‌ به‌ اين‌ دكان‌ تردد داشت‌ و هر سه‌ زبان‌ تركي‌، فارسي‌ و عربي‌ را مي‌دانست‌، و در لباس‌ طلاب‌ علوم‌ ديني‌ بود، و بنام‌ (محمد بن‌ عبدالوهاب‌) ناميده‌ مي‌شد، اين‌ شخص‌ جواني‌ سخت‌ مغرور و متكبر و عصبي‌ مزاج‌ بود، و نسبت‌ به‌ حكومت‌ عثماني‌ سخت‌ بدبين‌ بود، اما نسبت‌ به‌ حكومت‌ فارس‌ بي‌تفاوت‌ بود، و علت‌ دوستيش‌ با صاحب‌ نجاري‌ (عبدالرضا) اين‌ بود كه‌ هر دو با خليفة‌ عثماني‌ دشمن‌ بودند، ولي‌ من‌ نمي‌دانستم‌ كه‌ اين‌ جوان‌ با اينكه‌ از اهل‌ سنت‌ است‌ ولي‌ زبان‌ فارسي‌ را از كجا ياد گرفته‌ است‌، و چطور شده‌ بود كه‌ با عبدالرضاي‌ شيعه‌ دوست‌ شده‌ بود؟ ولي‌ اين‌ دو امر هيچ‌ بعيد نبود چون‌ در بصره‌ شيعه‌ و سني‌ گاهي‌ مثل‌ دو برادر با هم‌ تماس‌ داشتند، و نيز بيشتر مردم‌ بصره‌ هم‌ فارسي‌ بلد هستند هم‌ عربي‌، و خيلي‌ از افراد هم‌ هستند كه‌ زبان‌ تركي‌ را نيز مي‌دانند.

(محمد بن‌ عبدالوهاب‌) جواني‌ آزاد بود كه‌ اصلا بر ضد شيعه‌ تعصبي‌ نداشت‌، برعكس‌ بيشتر اهل‌ سنت‌ كه‌ مي‌بينيم‌ بر ضد شيعه‌ سخت‌ تعصب‌ دارند، بطوريكه‌ بعضي‌ از بزرگان‌ اهل‌ سنت‌ شيعه‌ را كافر مي‌دانند و مي‌گويند: شيعيان‌ جزء مسلمانان‌ نيستند، و نيز (محمدبن‌ عبدالوهاب‌) براي‌ پيروان‌ مذاهب‌ چهارگانة‌ اهل‌ سنت‌ هم‌ ارزشي‌ قائل‌ نبود و مي‌گفت‌: اين‌ مذاهب‌ چهارگانه‌ مدركي‌ از طرف‌ خدا ندارند ( ما اَنزَلَ اللهُ بِها من‌ سُلطان‌ ) .

داستان‌ مذاهب‌ چهارگانة‌ اهل‌سنت‌ اينست‌ كه‌ يك‌ قرن‌ پس‌ از وفات‌ پيامبر در ميان‌ اهل‌ سنت‌ چهار عالم‌ پديد آمد به‌ نامهاي‌: ابوحنيفه‌ و احمد بن‌ حنبل‌ و مالك‌ و محمد بن‌ ادريس‌ و بعضي‌ از خلفاء مردم‌ را مجبور كردند از يكنفر از اين‌ چهار عالم‌ بايد تقليد كنند، و هيچ‌ عالمي‌ حق‌ ندارد در قرآن‌ و سنت‌ رسول‌ اجتهاد كند واين‌ جريان‌ در حقيقت‌ نوعي‌ بستن‌ دَرِ فهم‌ و ادارك‌ بود. و جمود مسلمانان‌ مربوط‌ به‌ همين‌ تحريم‌ اجتهاد است‌.

شيعيان‌ از اين‌ فرصت‌ براي‌ نشر مذهبشان‌ استفاده‌ كرده‌، چنان‌ مذهب‌ خود را گسترش‌ دادند كه‌ امروزه‌ پس‌ از آنكه‌ در يك‌ دوران‌ عدد آنان‌ يكدهم‌ اهل‌سنت‌ هم‌ نبود فعلاً آمارشان‌ رو به‌ ازدياد است‌، و با اهل‌ سنت‌ برابري‌ مي‌كنند.

البته‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ اينطور باشد، زيرا اجتهاد تحولي‌ است‌ در فقه‌ اسلام‌، و موجب‌ تجديد فهم‌ قرآن‌ و سنت‌ طبق‌ نيازهاي‌ زمان‌، همانگونه‌ كه‌ اسلحه‌ هر روز بصورتي‌ تحول‌ مي‌يابد، بر خلاف‌ حصر مذهب‌ در يك‌ طريقة‌ خاص‌، و بستن‌ در فهم‌ و نشنيدن‌ نداي‌ نيازمنديهاي‌ جهاني‌، كه‌ اين‌ روش‌ همانند يك‌ اسلحة‌ كهنه‌ و فرسوده‌ است‌، هر گاه‌ تو يك‌ اسلحة‌ كهنه‌ و فرسوده‌ داشته‌ باشي‌ و دشمنت‌ اسلحه‌اي‌ جديد و تازه‌ و پيشرفته‌ داشت‌، قهري‌ است‌ كه‌ دشمنت‌ دير يا زود بر تو پيروز خواهد شد، من‌ گمان‌ مي‌كنم‌ كه‌ عقلاء اهل‌سنت‌ روزي‌ خواهد آمد كه‌ در اين‌ نزديكي‌ باب‌ اجتهاد را باز كنند، و گر نه‌ من‌ به‌ آنان‌ مژده‌ مي‌دهم‌ كه‌ چند قرن‌ نخواهد گذشت‌ مگر آنكه‌ اهل‌سنت‌ بصورت‌ اقليتي‌ در خواهند آمد، و شيعه‌ اكثريت‌ را خواهد برد.

اين‌ جوان‌ مغرور (محمد بن‌ عبدالوهاب‌) در فهم‌ قرآن‌ و سنت‌ از درك‌ خودش‌ پيروي‌ مي‌كرد، و آراء و نظريات‌ بزرگان‌ مذاهب‌ را طرد مي‌كرد، نه‌ تنها بزرگان‌ زمانش‌ و بزرگان‌ مذاهب‌ اربعه‌ بلكه‌ حتي‌ درباره‌ ابي‌ بكر و عمر نيز ـ در صورتيكه‌ از كتاب‌ و سنت‌ چيزي‌ خلاف‌ نظريات‌ آنان‌ مي‌يافت‌ ـ آراء آنان‌ را هم‌ به‌ ديوار مي‌زد، و مي‌گفت‌ پيامبر گفته‌ است‌:

(من‌ در ميان‌ شما كتاب‌ و سنت‌ را بر جاي‌ مي‌گذارم‌) و نگفته‌ است‌ كه‌: «من‌ در ميان‌ شما كتاب‌ و سنت‌ و صحابه‌ و مذاهب‌ اربعه‌ را به‌ جاي‌ مي‌گذارم‌»، و لذا بر ما واجب‌ است‌ كه‌ تنها از قرآن‌ و سنت‌ پيروي‌ كنيم‌، هر چند هم‌ آراء مذاهب‌ و صحابه‌ و بزرگان‌ با آن‌ مخالف‌ باشد.

بحثي‌ بين‌ محمد بن‌ عبدالوهاب‌ و يك‌ عالم‌ شيعي‌:

ميان‌ محمد بن‌ عبدالوهاب‌ و يكي‌ از علماي‌ ايران‌ كه‌ مهمان‌ (عبدالرضا) بود سرسفره‌ بحثي‌ در گرفت‌: محمد و شيخ‌ جواد قمي‌ كه‌ نام‌ عالم‌ شيعي‌ بود و من‌ و عده‌اي‌ از دوستان‌ صاحب‌ خانه‌ در جلسه‌ حضور داشتيم‌، ميان‌ محمد و شيخ‌ بحثي‌ مفصل‌ رد و بدل‌ شد كه‌ من‌ همة‌ آن‌ را بخاطر ندارم‌، ولي‌ مختصري‌ از آن‌ را كه‌ يادم‌ هست‌ نقل‌ مي‌كنم‌:

ـ شيخ‌ قمي‌ گفت‌: اگر تو مردي‌ آزاد و مجتهد هستي‌ آنگونه‌ كه‌ ادعا مي‌كني‌ چرا مانند شيعيان‌ از علي‌ پيروي‌ نمي‌كني‌؟

ـ محمد گفت‌: زيرا به‌ نظر من‌ علي‌ نيز مانند عمر گفتارش‌ حجت‌ نيست‌، و آنچه‌ كه‌ براي‌ ما مي‌تواند مدرك‌ باشد تنها كتاب‌ خدا و سنت‌ است‌.

ـ قمي‌ گفت‌: مگر رسول‌ خدا نگفته‌ است‌: «انا مدينة‌ العلم‌ و عليّ بابها» .

«من‌ شهر علم‌ هستم‌، علي‌ نيز دروازة‌ اين‌ شهر است‌» بنابراين‌ فرِ است‌ بين‌ علي‌ و بقية‌ صحابه‌

ـ محمد گفت‌: اگر قول‌ علي‌ حجت‌ بود پس‌ چرا پيامبر نفرمودند: «كتاب‌ الله و علي‌ بن‌ ابيطالب‌»؟

ـ قمي‌ گفت‌: بله‌ حضرت‌ اينرا فرموده‌ است‌ آنجا كه‌ مي‌فرمايد: «كتاب‌ الله و عترتي‌ اهل‌بيتي‌» و علي‌ نيز بزرگ‌ عترت‌ است‌.

ـ محمد اينرا انكار كرد كه‌ پيامبر اين‌ حرف‌ را زده‌ باشد.

ـ ولي‌ شيخ‌ قمي‌ ادلة‌ قانع‌ كننده‌اي‌ آورد كه‌ ديگر محمد ساكت‌ شد و نتوانست‌ جوابي‌ بياورد.

ـ محمداعتراض‌ كرد كه‌ اگر پيامبر گفته‌ باشد: «كتاب‌ الله و عترتي‌» پس‌ سنت‌ رسول‌ كجا مي‌رود؟

ـ قمي‌ گفت‌: سنت‌ رسول‌ شرح‌ دهندة‌ كتاب‌ خدا است‌، اينكه‌ پيامبر فرموده‌ است‌: «كتاب‌ الله و عترتي‌» يعني‌: «كتاب‌ خدا با شرح‌ آن‌ كه‌ سنت‌ است‌».

ـ محمد گفت‌: آيا كلام‌ عترت‌ نيز شرح‌ كتاب‌ خدا نيست‌؟ بنابراين‌ چه‌ نيازي‌ به‌ آنان‌ داريم‌؟

ـ قمي‌ گفت‌: پس‌ از مرگ‌ پيامبر 9 امت‌ نيازمند بودند كه‌ قرآن‌ طوري‌ شرح‌ شود كه‌ در هر عصري‌ مطابق‌ نيازهاي‌ آنان‌ باشد، و لذا رسول‌ خدا امت‌ را به‌ قرآن‌ به‌ عنوان‌ اصل‌ و بسوي‌ عترت‌ به‌ عنوان‌ شرح‌ دهندگان‌ آن‌ در هر عصري‌ مطابق‌ پيشرفت‌ زمان‌ و نيازهاي‌ عصري‌ سوي‌ داده‌ است‌.

من‌ از اين‌ بحث‌ بسيار در شگفت‌ شدم‌، و محمدبن‌ عبدالوهاب‌ اين‌ جوان‌ را در مقابل‌ شيخ‌ قمي‌ آن‌ شيخ‌ پير كهن‌ سال‌ همانند گنجشكي‌ در چنگ‌ صياد ديدم‌ كه‌ نمي‌توانست‌ بخود بجنبد!

گمشدة‌ خود را يافتم‌:

من‌ گمشدة‌ خودم‌ را در محمد بن‌ عبدالوهاب‌ يافته‌ بودم‌، زيرا آزادگي‌ و غرور و منش‌ و تنفري‌ كه‌ از علماي‌ عصر خود داشت‌ و استقلال‌ نظرش‌ كه‌ حتي‌ بخلفاي‌ چهارگانه‌ نيز اهميتي‌ نمي‌داد، و تنها به‌ فهم‌ خودش‌ در قرآن‌ و سنت‌ اتكاء مي‌كرد.

اين‌ جوان‌ با اينهمه‌ غرور كجا و آن‌ شيخ‌ تركي‌ كه‌ در تركيه‌ نزدش‌ درس‌ مي‌خواندم‌ كجا؟ شيخ‌ تركي‌ مانند علماي‌ گذشته‌ بود كه‌ هيچ‌ چيز او را حركت‌ نمي‌داد، آن‌ شيخ‌ وقتي‌ مي‌خواست‌ اسم‌ ابي‌حنيفه‌ را بياورد (و شيخ‌ تركي‌ حنفي‌ مذهب‌ بود) برمي‌خاست‌ وضوء مي‌گرفت‌، سپس‌ نام‌ ابوحنيفه‌ را بر زبان‌ جاري‌ مي‌كرد، و هر گاه‌ مي‌خواست‌ كتاب‌ بخاري‌را ـ كه‌ از بزرگترين‌ كتابهاي‌ اهل‌سنت‌ است‌ و بسيار آن‌ را تعظيم‌ مي‌كنند ـ بردارد، اول‌ مي‌رفت‌ وضو مي‌گرفت‌ بعد مي‌آمد كتاب‌ را بر مي‌داشت‌.

اما (شيخ‌ محمد بن‌ عبدالوهاب‌) سخت‌ نسبت‌ به‌ ابوحنيفه‌ مي‌تاخت‌، و دربارة‌ خودش‌ مي‌گفت‌: «من‌ از ابوحنيفه‌ خيلي‌ بيشتر مي‌فهمم‌» و نيز مي‌گفت‌: نصف‌ كتاب‌ بخاري‌ باطل‌ است‌.

من‌ ميان‌ خودم‌ و (محمد) محكمترين‌ ارتباط‌ها را برقرار ساختم‌، و مرتب‌ در او مي‌دميدم‌، و مي‌گفتم‌ او خيلي‌ بيشتر از (علي‌ و عمر) مي‌فهمد، و مي‌گفتم‌: اگر در زمان‌ رسول‌ خدا بودي‌ حتما تو را براي‌ خودش‌ بجانشيني‌ انتخاب‌ مي‌كرد، و مرتب‌ به‌ او مي‌گفتم‌: (من‌ اميد بسياري‌ دارم‌ كه‌ روزي‌ اسلام‌ به‌ دست‌ تو تجديد شود، زيرا تو تنها نجات‌ دهنده‌اي‌ هستي‌ كه‌ اميد است‌ به‌ وسيلة‌ تو اسلام‌ از اين‌ سقوط‌ نجات‌ يابد).

مباحث‌ فقهي‌ با محمد بن‌ عبدالوهاب‌:

با محمد قرار گذاشتم‌ كه‌ در تفسير قرآن‌ طبق‌ افكار خودمان‌ بحث‌ كنيم‌، و كاري‌ به‌ افكار مذاهب‌ و بزرگان‌ اسلام‌ نداشته‌ باشيم‌، و بدين‌ منوال‌ با همديگر قرآن‌ را مي‌خوانديم‌ و در قسمت‌هائي‌ از آن‌ بحث‌ مي‌كرديم‌ ـ و منظور من‌ از اين‌ سبك‌ بحث‌ اين‌ بود كه‌ محمد را بدام‌ اندازم‌ ـ و محمد هم‌ مرتب‌ براي‌ آنكه‌ روشنفكري‌ و آزاد فكري‌ خودش‌ را ثابت‌ كند بيشتر نظرياتي‌ كه‌ من‌ مي‌دادم‌ مي‌پذيرفت‌.

بحث‌ پيرامون‌ عدم‌ وجوب‌ جهاد

يكروز به‌ او گفتم‌: جهاد واجب‌ نيست‌.

گفت‌: چگونه‌ جهاد واجب‌ نيست‌ با اينكه‌ خداوند فرموده‌ است‌: «جاهِدِ الكفار»

گفتم‌: خداوند فرموده‌ است‌: «جاهد الكفار و المنافقين‌» اگر جهاد واجب‌ بود پس‌ چرا پيامبر با منافقين‌ جهاد نمي‌كرد؟

گفت‌: پيامبر با منافقين‌ به‌ وسيلة‌ زبان‌ جهاد مي‌كرد.

گفتم‌: بنابراين‌ جهاد با كفار نيز با زبان‌ واجب‌ است‌.

گفت‌: اما مي‌بينيم‌ كه‌ رسول‌ خدا با كفار جنگيده‌ است‌.

گفتم‌: جنگ‌ رسول‌ به‌ عنوان‌ دفاع‌ از خود بوده‌ است‌، زيرا كفار مي‌خواستند پيامبر را بكشند، حضرت‌ هم‌ آنان‌ را از خود راند.

محمد سرش‌ را به‌ نشانة‌ رضايت‌ تكان‌ داد.

بحث‌ پيرامون‌ متعه‌:

ـ يكبار هم‌ به‌ او گفتم‌: «صيغه‌ كردن‌ زنان‌ ـ متعه‌ جايز است‌».

گفت‌: نه‌ خير، جايز نيست‌.

گفتم‌: خداوند در قرآن‌ مي‌فرمايد: ( فما استمتعتم‌ به‌ منهن‌ فآتوهن‌ اجورهن‌ )

گفت‌: عمر متعه‌ را حرام‌ كرده‌ و مي‌گويد: «متعتان‌ كانتا علي‌ عهد رسول‌ الله و انا احرّمهما و اعاقب‌ عليهما».

گفتم‌: تو مي‌گوئي‌: من‌ از عمر عالم‌تر هستم‌، پس‌ چرا مي‌خواهي‌ در اين‌ مسئله‌ از رأي‌ عمر پيروي‌ كني‌؟ علاوه‌ بر اين‌ وقتي‌ عمر مي‌گويد من‌ آنها را حرام‌ مي‌كنم‌ با اينكه‌ رسول‌ خدا آن‌ را حلال‌ كرده‌ است‌، تو به‌ چه‌ دليل‌ نظر قرآن‌ و رأي‌ رسول‌ خدا را رها كرده‌ بقول‌ عمر مي‌چسبي‌؟

ـ ساكت‌ شد، و هنگاميكه‌ ديدم‌ سكوت‌ دليل‌ بر آنستكه‌ قانع‌ شده‌ است‌، و از طرفي‌ هم‌ غريزة‌ جنسي‌ در او تأثير گذاشته‌ و هنوز هم‌ زني‌ نگرفته‌ است‌، گفتم‌: آيا من‌ و تو چه‌ عيب‌ دارد آزاد باشيم‌ از زنان‌ به‌ عنوان‌ متعه‌ استفاده‌ كنيم‌؟

ـ سرش‌ را به‌ علامت‌ رضايت‌ تكان‌ داد، فوراً فرصت‌ را غنيمت‌ شمرده‌، با او وقتي‌ قرار گذاشتم‌ كه‌ برايش‌ زني‌ را بياورم‌ تا آنرا صيغه‌ كند، و هدفم‌ از اين‌ كار اين‌ بود كه‌ ترس‌ او را از مردم‌ بشكنم‌، ولي‌ با من‌ شرط‌ كرد كه‌ اين‌ جريان‌ بين‌ من‌ و او سرّي‌ باشد، و نام‌ او را به‌ آن‌ زن‌ نگويم‌.

فوراً بسراغ‌ بعضي‌ از زنان‌ مسيحي‌ كه‌ از طرف‌ وزارت‌ مستعمرات‌ دوره‌ ديده‌ بودند رفتم‌، و جريان‌ را كاملاً برايش‌ تعريف‌ كردم‌، وبراي‌ او نام‌ «صفيّه‌» را تعيين‌ كردم‌، و در روز مقرر شيخ‌ محمد را به‌ خانة‌ آن‌ زن‌ بردم‌، و در آن‌ خانه‌ كسي‌ جز آن‌ زن‌ وجود نداشت‌، و من‌ و شيخ‌ صيغة‌ صفيه‌ را بمدت‌ يك‌ هفته‌ خوانديم‌، و شيخ‌ نيز مقداري‌ طلاي‌ نقد بعنوان‌ مهريه‌ به‌ زن‌ داد، بدين‌ ترتيب‌ من‌ از خارج‌ و صفيه‌ از داخل‌ مرتب‌ شيخ‌ را به‌ سوي‌ هدف‌ خود توجيه‌ مي‌كرديم‌.

پس‌ از آنكه‌ صفيه‌ كاملاً عقل‌ و هوش‌ از سر محمد ربود، و محمد مزة‌ مخالفت‌ با دستورات‌ شريعت‌ را از زير پردة‌ اجتهاد چشيد، و مزة‌ استقلال‌ در رأي‌ و حريت‌ را متوجه‌ شد.

بحث‌ پيرامون‌ عدم‌ حرمت‌ شرب‌:

روز سوم‌ از ايام‌ متعه‌ بحث‌ مفصلي‌ با محمد شروع‌ كردم‌ پيرامون‌ عدم‌ تحريم‌ شراب‌ در اسلام‌ و عاقبت‌ به‌ او گفتم‌: آيا صحيح‌ است‌ كه‌ معاويه‌ و يزيد و خلفاي‌ بني‌ اميّه‌ و بني‌ عباس‌ شراب‌ مي‌خوردند؟ آيا مي‌توان‌ گفت‌: همة‌ اين‌ افراد در گمراهي‌ هستند و تنها تو راه‌ راست‌ مي‌روي‌، بدون‌ شك‌ آنها بيشتر از ما كتاب‌ خدا و سنت‌ رسول‌ را مي‌فهميده‌اند، و از عمل‌ آنها معلوم‌ مي‌شود كه‌ آنان‌ تحريم‌ شراب‌ را نمي‌فهميده‌، بلكه‌ استفادة‌ كراهت‌ مي‌كرده‌اند، و نيز در كتب‌ مقدسة‌ يهود و نصاري‌ هم‌ اباحة‌ شراب‌ ديده‌ مي‌شود، آيا معقول‌ است‌ كه‌ شراب‌ در يك‌ دين‌ حلال‌ و در دين‌ ديگر حرام‌ باشد، با اينكه‌ تمامي‌ اديان‌ پيش‌ خدا يكي‌ است‌؟

علاوه‌ بر اين‌ روايات‌ نقل‌ كرده‌اند كه‌ عمر شراب‌ مي‌خورد تا اينكه‌ آيه‌ نازل‌ شد: ( فهل‌ انتم‌ منتهون‌ ) ؟ يعني‌ «آيا دست‌ برمي‌داريد؟»

اگر شراب‌ واقعاً حرام‌ بود پيامبر اسلام‌ عمر را به‌ مجازات‌ مي‌رسانيد و اينكه‌ پيامبر او را مجازات‌ نكرده‌ است‌ دليل‌ بر عدم‌ حرمت‌ است‌.

محمد كاملاً به‌ سخنان‌ من‌ گوش‌ مي‌داد، سپس‌ گفت‌: آري‌ از نظر اخبار ثابت‌ شده‌ است‌ و در بعضي‌ اخبار وارد شده‌ است‌ كه‌ عمر آب‌ در شراب‌ مي‌كرد و آن‌ را مي‌خورد، و مي‌گفت‌: مست‌ شدن‌ با شراب‌ حرام‌، نه‌ در صورتيكه‌ موجب‌ مستي‌ نشود سپس‌ شيخ‌ اضافه‌ نمود كه‌ عمر در اين‌ مورد درست‌ فهميده‌ است‌، زيرا قرآن‌ مي‌گويد: ( انما يريد الشيطان‌ ان‌ يوقع‌ بينكم‌ العداوة‌ و البغضاء في‌ الخمر و الميسر و يصدكم‌ عن‌ ذكر الله و عن‌ الصلاة‌ )

اگر شراب‌ موجب‌ مستي‌ انسان‌ نشود اين‌ خطرها و مفاسديكه‌ در آيه‌ آمده‌ است‌ نخواهد داشت‌، بنابراين‌ اگر شراب‌ انسان‌ را مست‌ نكند مورد نهي‌ نمي‌باشد.

جريان‌ را به‌ صفيه‌ گفتم‌، به‌ او تأكيد كردم‌ كه‌ اين‌ دفعه‌ به‌ شيخ‌ شراب‌ غليظ‌ بنوشاند، صفيه‌ اين‌ كار را كرد، و بعداً به‌ من‌ خبر داد كه‌ شيخ‌ مفصل‌ شراب‌ خورده‌ و عربده‌ كشيده‌ و در آن‌ شب‌ چندين‌ بار با او همبستر شده‌ است‌، فردا كه‌ شد آثار ضعف‌ و خستگي‌ را در او مشاهده‌ كردم‌، بدين‌ ترتيب‌ من‌ و صفيه‌ تسلطي‌ كامل‌ بر شيخ‌ يافتيم‌.

راستي‌ كه‌ چه‌ سخن‌ طلائي‌ و زيبائي‌ بود كه‌ به‌ هنگام‌ وداع‌ وزير مستعمرات‌ به‌ من‌ گفت‌: «ما اسپانيا را از كفار ـ منظورش‌ مسلمانان‌ است‌ ـ به‌ وسيلة‌ شراب‌ و فحشاء پس‌ گرفتيم‌، و بايد بكوشيم‌ تا بقية‌ كشورهاي‌ خود را نيز به‌ وسيلة‌ اين‌ دو نيروي‌ عظيم‌ پس‌ بگيريم‌».

بحث‌ پيرامون‌ عدم‌ وجوب‌ روزه‌:

يكروز هم‌ با شيخ‌ دربارة‌ روزه‌ بحث‌ كردم‌، و به‌ او گفتم‌: قرآن‌ مي‌گويد: ( و ان‌ تصوموا خير لكم‌ ) يعني‌: «اگر روزه‌ بگيريد براي‌ شما بهتر است‌»نگفته‌ است‌ روزه‌ واجب‌ است‌، بنابراين‌ روزه‌ از نظر اسلام‌ مستحب‌ است‌، و واجب‌ نيست‌.

ولي‌ با اين‌ فكر مقاومت‌ كرده‌ گفت‌: محمد! مي‌خواهي‌ مرا از دينم‌ بيرون‌ كني‌.

گفتم‌: به‌ او وهّاب‌! دين‌ عبارتست‌ از صفاء قلب‌ و سلامت‌ روح‌، و ستم‌ نكردن‌ به‌ ديگران‌، آيا پيامبر اسلام‌ نگفته‌ است‌: «الدين‌ الحُب‌» يعني‌: «دين‌ عبارتست‌ از محبت‌»؟

و آيا قرآن‌ مجيد نمي‌گويد: «و اعبد ربك‌ حتي‌ يأتيك‌ اليقين‌» بنابراين‌ هنگاميكه‌ براي‌ انسان‌ يقين‌ بخدا و روز قيامت‌ حاصل‌ شد، و قلبش‌ پاك‌ و رفتارش‌ نظيف‌ بود از بهترين‌ انسانها است‌؟

بحث‌ پيرامون‌ عدم‌ وجوب‌ نماز:

يكبار ديگر به‌ او گفتم‌: «نماز واجب‌ نيست‌».

گفت‌: چطور؟ گفتم‌: براي‌ اينكه‌ قرآن‌ مي‌گويد: ( اقم‌ الصلاة‌ لذكري‌ ) يعني‌: «نماز را بپا دار تا بياد من‌ باشي‌» بنابراين‌ مقصود از نماز ياد خداي‌ بزرگ‌ است‌، بر تو است‌ كه‌ بجاي‌ نماز هميشه‌ بياد خدا باشي‌.

وهاب‌ گفت‌: آري‌ از بعضي‌ از علما شنيده‌ام‌ كه‌ در اوقات‌ نماز بجاي‌ نماز بياد خدا مي‌پرداخته‌اند.

از اين‌ سخنش‌ شاد شدم‌، و شروع‌ كردم‌ اين‌ نظريه‌ را در او مي‌دميدم‌ تا جائي‌ كه‌ ديگر يقين‌ كردم‌ كه‌ بر عقلش‌ غلبه‌ يافته‌ام‌، و بعد از اين‌ بحثها مي‌ديدم‌ كه‌ ديگر مثل‌ سابق‌ چندان‌ بنمازش‌ اهميت‌ نمي‌دهد، گاهي‌ نماز مي‌خواند و گاهي‌ نمي‌خواند بخصوص‌ نماز صبح‌، كه‌ اكثراً نماز صبحش‌ را نمي‌خواند، زيرا شبها را تا پاسي‌ از نصف‌ شب‌ با او مي‌گذراندم‌، و قهراً صبح‌ خسته‌ بود و براي‌ نماز صبح‌ بيدار نمي‌شد.

بدين‌ ترتيب‌ رداء ايمان‌ را كم‌ كم‌ و دم‌ دم‌ از دوش‌ شيخ‌ فرو كشيدم‌ و شروع‌ كردم‌ در آماده‌ ساختن‌ او كه‌ غير از شيعه‌ و سني‌ براي‌ خود روشي‌ در پيش‌ بگيرد و از اين‌ پيشنهاد سخت‌ خوشش‌ مي‌آمد، و چون‌ داراي‌ غرور بسياري‌ بود و چيزي‌ جز اين‌ برنامه‌ غرورش‌ را سير نمي‌كرد.

و از بركت‌ «صفيه‌» كه‌ پس‌ از اتمام‌ هفته‌ با صيغه‌هاي‌ جديد ديگر توانستيم‌ زمام‌ شيخ‌ را كاملاً در دست‌ بگيريم‌.

يكبار به‌ شيخ‌ گفتم‌: آيا صحيح‌ است‌ كه‌ پيامبر ميان‌ يارانش‌ اخوت‌ برقرار كرد.

گفت‌: آري‌ درست‌ است‌.

گفتم‌: آيا احكام‌ اسلام‌ مخصوص‌ به‌ زماني‌ است‌ يا هميشگي‌ است‌؟

گفت‌: احكام‌ اسلام‌ دائمي‌ است‌، زيرا رسول‌ خدا فرموده‌اند: «حلال‌ محمد حلال‌ الي‌ يوم‌ القيامة‌، و حرام‌ محمد حرام‌ الي‌ يوم‌ القيامة‌» .

گفتم‌: پس‌ بيا من‌ و تو عقد اخوت‌ برقرار كنيم‌، با هم‌ عقد اخوت‌ برقرار كرديم‌، و از آن‌ وقت‌ در هر سفري‌ و حضري‌ همراهش‌ بودم‌، و بسيار كوشش‌ داشتم‌ تا درختي‌ را كه‌ كاشته‌ام‌ و بخاطر آن‌ گرانقيمت‌ترين‌ اوقات‌ جوانيم‌ را صرف‌ نموده‌ام‌ به‌ ثمر برسانم‌.

نتائج‌ عمليات‌ خودم‌ را هر ماهه‌ طبق‌ معمول‌ از وقتي‌ كه‌ از لندن‌ خارج‌ شده‌ بودم‌ به‌ وزارت‌ مستعمرات‌ مي‌نوشتم‌، و هميشه‌ جواب‌ براي‌ من‌ مي‌آمد كه‌ هر چه‌ بيشتر او را در اين‌ راه‌ تشويق‌ كنم‌. من‌ و محمد بن‌ عبدالوهاب‌ به‌ سرعت‌ هر چه‌ تمامتر طبق‌ برنامه‌اي‌ كه‌ من‌ برايش‌ ترسيم‌ كرده‌ بودم‌ پيش‌ مي‌رفتيم‌، و هيچگاه‌ نه‌ در سفر و نه‌ در حضر او را تنها نمي‌گذاشتم‌، و بسيار اهميت‌ مي‌دادم‌ كه‌ در او روح‌ استقلال‌ و حريت‌ و حالت‌ تشكيك‌ ايجاد كنم‌، و هميشه‌ به‌ آينده‌اي‌ درخشان‌ او را مژده‌ مي‌دادم‌، و روح‌ آتشين‌ و طبع‌ نقاد او را مي‌ستودم‌.

خوابي‌ كه‌ برايش‌ ديدم‌:

روزي‌ برايش‌ خوابي‌ درست‌ كردم‌ و به‌ او گفتم‌: «من‌ ديشب‌ در خواب‌ رسول‌ خدا را ديدم‌ ـ و آنطور كه‌ از وعاظ‌ شنيده‌ بودم‌ محمد را توصيف‌ كردم‌ ـ پيامبر روي‌ كرسي‌ نشسته‌ و جمعي‌ از علماء اطرافش‌ بودند، ولي‌ من‌ هيچكدام‌ از آنان‌ را نمي‌شناختم‌، ناگهان‌ ديدم‌ تو از در وارد شدي‌ در حاليكه‌ نور از صورتت‌ مي‌درخشيد، همينكه‌ به‌ حضرت‌ رسيدي‌ پيامبر به‌ احترام‌ تو بلند شد و ميان‌ دو چشمانت‌ را بوسيده‌ به‌ تو فرمود: اي‌ محمد! تو همنام‌ من‌ هستي‌ و وارث‌ علمم‌ مي‌باشي‌، و در اداره‌ امور دين‌ و دنيا جانشين‌ من‌ هستي‌، تو گفتي‌: يا رسول‌ الله من‌ مي‌ترسم‌ از اينكه‌ علم‌ خودم‌ را بر مردم‌ ظاهر كنم‌، رسول‌ خدا به‌ تو گفت‌: «لا تخف‌ انك‌ انت‌ الاعلي‌» ؛ نترس‌ كه‌ تو برتر از همه‌ هستي‌.

همين‌ كه‌ محمد خواب‌ مرا شنيد مي‌خواست‌ از خوشحالي‌ پر در بياورد، و چندين‌ بار از من‌ پرسيد اين‌ خواب‌ را كه‌ گفتي‌ راست‌ مي‌گفتي‌؟ و هر وقت‌ پرسيد مي‌گفتم‌: بله‌ راست‌ گفتم‌، تا اينكه‌ خاطر جمع‌ شد، و فكر مي‌كنم‌ از همان‌ روز تصميم‌ گرفت‌ كه‌ ادعاي‌ خود را ظاهر كند.

در اين‌ روزها بود كه‌ از لندن‌ دستوراتي‌ براي‌ من‌ رسيد كه‌ روانة‌ كربلا و نجف‌ شوم

در آن‌ روز كه‌ از بصره‌ به‌ كربلا و نجف‌ رفته‌ بودم‌ سخت‌ نگران‌ بودم‌ كه‌ «شيخ‌ محمد عبدالوهاب‌» در چه‌ وضعي‌ است‌؟ زيرا خيلي‌ خاطر جمع‌ نبودم‌ از برنامه‌اي‌ كه‌ برايش‌ ترسيم‌ كرده‌ بودم‌ منحرف‌ نشود، زيرا شيخ‌ مردي‌ بود كه‌ خيلي‌ زود تغيير رنگ‌ مي‌داد و عصبي‌ مزاج‌ بود، و لذا سخت‌ مي‌ترسيدم‌ كه‌ مبادا تمام‌ آرزوهايم‌ بر باد رود.

و چون‌ شيخ‌ محمد نمي‌خواست‌ در بصره‌ بماند، به‌ او گفتم‌: بهتر آنست‌ كه‌ به‌ اصفهان‌ و شيراز برود، زيرا اين‌ دو شهر بسيار زيبا هستند، و اهالي‌ آن‌ شيعه‌ مي‌باشند، و بعيد مي‌دانستم‌ كه‌ شيعيان‌ بتوانند در شيخ‌ اثر بگذارند، و به‌ نظرم‌ بدين‌ ترتيب‌ از انحراف‌ او در مدتي‌ كه‌ همراهش‌ نبودم‌ خاطر جمع‌ مي‌شدم‌.

اما هنگامي‌ كه‌ از شيخ‌ جدا مي‌شدم‌ به‌ او گفتم‌: تو به‌ تقيه‌ ايمان‌ داري‌؟

گفت‌: بله‌ يكي‌ از اصحاب‌ رسول‌ خدا تقيه‌ كرده‌ است‌ ـ و بگمانم‌ گفت‌: مقداد هنگامي‌ كه‌ مشركين‌ سخت‌ تحت‌ شكنجه‌اش‌ قرار دادند، و پدر و مادرش‌ را كشتند تا اينكه‌ مجبور شود اظهار شرك‌ كند، و رسول‌ خدا 9 نيز اين‌ عملش‌ را تصديق‌ كرد.

به‌ او گفتم‌: بنابراين‌ از شيعيان‌ تقيه‌ كن‌، و به‌ آنان‌ نگو من‌ اهل‌سنت‌ هستم‌ تا خطري‌ برايت‌ پيش‌ نيايد، و بتواني‌ از كشور آنان‌ و علماء آنان‌ بهره‌مند شوي‌، و از عادات‌ و رسوماتشان‌ با خبرشوي‌، كه‌ اين‌ سفر در زندگي‌ آينده‌ات‌ برايت‌ بسيار مفيد خواهد بود.

هنگامي‌ كه‌ از شيخ‌ جداشدم‌ مقداري‌ پول‌ به‌ عنوان‌ (زكات‌) كه‌ يكنوع‌ ماليات‌ اسلامي‌ است‌ و گرفته‌ مي‌شود و بمصرف‌ مصالح‌ مسلمين‌ مي‌رسد ـ به‌ او دادم‌، و يك‌ مركب‌ سواري‌ هم‌ به‌ عنوان‌ هديه‌برايش‌ خريداري‌نمودم‌، و سپس‌ از اوجدا شدم‌.

اما موقع‌ جدا شدنم‌ ديگر متوجه‌ نشدم‌ بكدام‌ طرف‌ رفت‌، و لذا در اين‌ باره‌ سخت‌ نگران‌ بودم‌، و با هم‌ قرار گذاشته‌ بوديم‌ كه‌ هر دو به‌ بصره‌ بازگرديم‌، و قرار بود هر كدام‌ برگشتيم‌ و ديگري‌ را نديديم‌ نامه‌اي‌ بنويسيم‌ و پيش‌ عبدالرضا بگذاريم‌ و در آن‌ نامه‌ رفيق‌ خود را از حال‌ خود باخبركنيم‌.

پس‌ از كربلا و نجف‌ به‌ بغداد رفتم‌ و پس‌ از مدتي‌ كه‌ در بغداد اقامت‌ نمودم‌، دستور فوري‌ رسيد كه‌ به‌ لندن‌ بازگردم‌، لذا بسوي‌ لندن‌ روانه‌ شدم‌، و در آنجا دبير كل‌ و بعضي‌ از اعضا وزارت‌ با من‌ جلسه‌ كردند، و مشاهدات‌ و عمليات‌ خودم‌ را در اين‌ سفر طولانيم‌ براي‌ آنان‌ تشريح‌ نمودم‌، و از معلوماتي‌ كه‌ دربارة‌ عراِ داشتم‌ بسيار شاد شدند و اظهار رضايت‌ نمودند، قبلاً بطور مفصل‌ گزارش‌ سفر خودم‌ را براي‌ آنان‌ نوشته‌ بودم‌، و بعدا معلوم‌ شد كه‌ «صفيه‌» صيغة‌ شيخ‌ محمد عبدالوهاب‌ در بصره‌ نيز عيناً همانگونه‌ كه‌ من‌ نوشته‌ بودم‌ به‌ آنان‌ گزارش‌ داده‌ بود و نيز فهميدم‌ كه‌ وزارت‌ درتمام‌ اين‌ سفر مراقب‌ من‌ بوده‌ است‌، و كساني‌ كه‌ مراقب‌ من‌ بوده‌اند گزارشات‌ مناسبي‌ از من‌ نوشته‌ بودند، و تمامي‌ آن‌ گزارشات‌ مؤيد گزارش‌ من‌ و بيانات‌ حضوريم‌ بود كه‌ براي‌ دبيركل‌ شرح‌ داده‌ بودم‌.

دبير كل‌ براي‌ من‌ وقتي‌ تعيين‌ كرد تا با شخص‌ وزير جلسه‌ كنم‌، پس‌ از آنكه‌ وزير را در دفترش‌ ملاقات‌ كردم‌ بسيار زياد نسبت‌ به‌ من‌ احترام‌ كرد، به‌ طوري‌ كه‌ ايندفعه‌ برخوردش‌ با من‌ بسيار گرمتر بود، و با سفر قبلي‌ هنگاميكه‌ از آستانه‌ به‌ لندن‌ بازگشتم‌ خيلي‌ فرِ داشت‌، و براي‌ من‌ روشن‌ شد كه‌ من‌ در دل‌ وزير موقعيت‌ خوبي‌ پيدا كرده‌ام‌.

و مخصوصاً وزير بسيار زياد اظهار خوشحالي‌ كرد از اينكه‌ من‌ توانسته‌ بودم‌ بر محمد سيطره‌ پيدا كنم‌، و گفت‌: اين‌ شخص‌ گمشدة‌ وزارت‌ بوده‌ است‌، و به‌ من‌ زياد تأكيد كرد كه‌ دست‌ از او برندارم‌، و گفت‌: اگر تو با اين‌ همه‌ رنج‌ و زحمت‌ كه‌ كشيده‌اي‌ زحماتت‌ غير از شيخ‌ محصولي‌ نمي‌داشت‌ براي‌ تو بس‌ بود، و چون‌ اظهار نگراني‌ كردم‌ كه‌ نمي‌دانم‌ پس‌ از من‌ چه‌ بر سرش‌ خواهد آمد؟ وزير به‌ من‌ گفت‌: خاطر جمع‌ باش‌ كه‌ شيخ‌ همانگونه‌ كه‌ از او جدا شده‌اي‌ با همان‌ آراء و افكار مانده‌ است‌، وزير گفت‌: جاسوسهاي‌ ما در اصفهان‌ با شيخ‌ تماس‌ گرفته‌اند و به‌ ما خبر داده‌اند كه‌ شيخ‌ تغيير عقيده‌ نداده‌ است‌، ولي‌ من‌ پيش‌ خودم‌ گفتم‌: چه‌ شده‌ است‌ كه‌ شيخ‌ حاضر شده‌ است‌ اسرار خودش‌ را به‌ آنان‌ بگويد؟! ولي‌ نتوانستم‌ از وزير در اين‌ مورد چيزي‌ بپرسم‌.

بعداً كه‌ شيخ‌ را ديدم‌ برايم‌ روشن‌ شد كه‌ شخصي‌ به‌ نام‌ عبدالكريم‌ در اصفهان‌ با او تماس‌ گرفته‌ است‌ و خودش‌ را برادر شيخ‌ محمد (يعني‌ من‌) معرفي‌ كرده‌، و از اسرار او با شيخ‌ محمد بطور مفصل‌ سخن‌ گفته‌ است‌ تا اعتماد او را جلب‌ كند، و در دل‌ او راه‌ يابد، و بعدها محمدعبدالوهاب‌ براي‌ من‌ تعريف‌ كرد كه‌ «صفيه‌» در اصفهان‌ به‌ او پيوسته‌ است‌، و مدت‌ 2 ماه‌ ديگر از متعة‌ او بهره‌مند شده‌ است‌، و نيز مي‌گفت‌: عبدالكريم‌ همراه‌ او تا شيراز رفته‌ و در آنجا متعة‌ ديگري‌ كه‌ اسمش‌ (آسيه‌) بوده‌ برايش‌ تهيه‌ ديده‌ كه‌ آسيه‌ بسيار زيباتر و شيرين‌تر و مهربان‌تر از صفيه‌ بوده‌ است‌، و با او خوش‌ترين‌ ساعات‌ عمرش‌ را گذرانده‌ است‌.

و بعداً برايم‌ روشن‌ شد كه‌ عبدالكريم‌ نامي‌ است‌ مستعار از يكنفر مسيحي‌ اهل‌ جلفاي‌ اصفهان‌ كه‌ جزء دستياران‌ وزارت‌ مستعمرات‌ بوده‌ است‌، و آسيه‌ هم‌ از يهوديان‌ شيراز بوده‌ كه‌ او نيز جزء جاسوسه‌هاي‌ وزارت‌ است‌، و خلاصه‌ نتيجة‌ تسلط‌ ما چهار نفر بر (محمد بن‌ عبدالوهاب‌) اين‌ بود كه‌ او را به‌ بهترين‌ وجهي‌ كه‌ اميد بود براي‌ آينده‌ پخته‌ بوديم‌.

پس‌ از آنكه‌ جريانات‌ را در حضور دبير كل‌ براي‌ وزير و دو نفر ديگر از اعضاي‌ وزارت‌ ـ كه‌ قبلاً آن‌ دو را نمي‌شناختم‌ ـ تعريف‌ كردم‌ وزير به‌ من‌ گفت‌: تو هم‌ اكنون‌ استحقاِ عاليترين‌ مدال‌ وزارت‌ را پيدا كرده‌اي‌، زيرا در ميان‌ اعضاء فعال‌ ما درجه‌ اول‌ شناخته‌ شده‌اي‌، و به‌ زودي‌ دبير كل‌ تو را به‌ برخي‌ از اسرار دولت‌ آگاه‌ خواهد نمود كه‌ در راه‌ رسيدن‌ به‌ هدفت‌ براي‌ تو سودمند خواهد بود...

مدت‌ يك‌ ماه‌ در لندن‌ ماندم‌ تا اينكه‌ دو باره‌ از طرف‌ وازرت‌ مستعمرات‌ دستور رسيد به‌ عراِ باز گردم‌ تا برنامه‌ را با (محمد بن‌ عبدالوهاب‌) تكميل‌ كنم‌، و دبير كل‌ به‌ من‌ دستور داد كه‌ دربارة‌ شيخ‌ كوتاهي‌ نكنم‌، زيرا مي‌گفت‌:از گزارشاتي‌ كه‌ به‌ دستش‌ رسيده‌ است‌ معلوم‌ مي‌شود كه‌ شيخ‌ (محمد بن‌ عبدالوهاب‌) بهترين‌ شخصي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدفهاي‌ وزارت‌ مستعمرات‌ به‌ او اعتماد داشت‌.

سپس‌ دبيركل‌ به‌ من‌ گفت‌: از اين‌ پس‌ با شيخ‌ صريح‌ صحبت‌ كن‌، و گفت‌: جاسوس‌ ما در اصفهان‌ با صراحت‌ با او صحبت‌ كرده‌ است‌، و شيخ‌ هم‌ آمادگي‌ خود را اعلان‌ كرده‌ است‌، اما به‌ شرطي‌ كه‌ به‌ هنگام‌ اظهار نظريات‌ و افكارش‌ كه‌ قهراً مورد حملات‌ حكومتها و علماء قرار خواهد گرفت‌ او را حفظ‌ كنيم‌، و از نظر بودجه‌ و اسلحه‌ ـ اگر روزي‌ مقتضي‌ بود ـ او را مجهز سازيم‌، و يك‌ حكومت‌ و لو در منطقة‌ كوچكي‌ در اطراف‌ بلادش‌ نجد به‌ او بدهيم‌، وزارت‌ نيز تمام‌ اين‌ خواسته‌ها را قبول‌ كرده‌ است‌.

من‌ از شنيدن‌ اين‌ خبر ـ كه‌ جاسوس‌ اصفهاني‌ مطلب‌ را صريح‌ به‌ شيخ‌ گفته‌ و شيخ‌ قبول‌ كرده‌ است‌ ـ سخت‌ خوشحال‌ شدم‌ به‌ حدي‌ كه‌ نزديك‌ بود از شادي‌ روحم‌ از بدنم‌ پرواز كند، سپس‌ به‌ دبيركل‌ گفتم‌: بنابراين‌ هم‌ اكنون‌ كار ما چيست‌؟ و به‌ شيخ‌ چه‌ بگويم‌، و از كجا شروع‌ كنم‌؟

دبير كل‌ گفت‌: وزارت‌ مستعمرات‌ نقشة‌ دقيقي‌ براي‌ شيخ‌ تهيه‌ نموده‌ است‌ كه‌ آن‌ را بايد اجرا كند، و اين‌ نقشه‌ عبارتست‌ از:

1ـ تكفير تمام‌ مسلمانان‌ و مباح‌ بودن‌ قتل‌ آنان‌، و غارت‌ كردن‌ اموالشان‌، و هتك‌ آبروي‌ آنان‌، و فروختن‌ آنان‌ در بازار برده‌ فروشان‌، و جواز برده‌ ساختن‌ مردانشان‌ و كنيز گرفتن‌ زنانشان‌.

2ـ نابود ساختن‌ كعبه‌ به‌ نام‌ اينكه‌ جزء آثار بت‌ پرستي‌ است‌ ـ اگر بتواند ـ و مانع‌ شدن‌ مردم‌ از حج‌، و تحريك‌ عشاير و قبايل‌ به‌ غارت‌ قافله‌هاي‌ حجاج‌ و كشتن‌ آنان‌.

3ـ كوشش‌ به‌ منظور ايجاد روح‌ نافرماني‌ نسبت‌ به‌ خليفة‌ عثماني‌ و تحريك‌ مردم‌ براي‌ جنگيدن‌ با او و تجهيز لشكرهائي‌ براي‌ اين‌ منظور، و نيز لازم‌ است‌ با شريف‌هاي‌ حجاز با تمام‌ وسائل‌ ممكنه‌ مبارزه‌ شود، و از نفوذ آنان‌ كاسته‌ گردد.

4ـ ويران‌ ساختن‌ قبه‌ها و ضريحها و اماكن‌ مقدسه‌ از نظر مسلمانان‌ در مكه‌ و مدينه‌ و ديگر بلاد اسلامي‌ كه‌ برايش‌ امكان‌ داشته‌ باشد، به‌ نام‌ اينكه‌ اينها بت‌پرستي‌ و شرك‌ و نوعي‌ اهانت‌ به‌ شخصيت‌ پيامبر و خلفاي‌ او و رجال‌ اسلام‌ است‌.

5 ـ ايجاد هرج‌ و مرج‌ و آشوب‌ در بلاد به‌ هر اندازه‌ كه‌ بتواند.

6ـ انتشار قرآني‌ كه‌ كم‌ و زيادهايي‌ طبق‌ احاديثي‌ كه‌ در مورد تحريف‌ قرآن‌ رسيده‌ است‌ در آن‌ عملي‌ شده‌ باشد.

دبيركل‌ پس‌ از توضيحي‌ پيرامون‌ برنامه‌هاي‌ مزبور گفت‌: از اين‌ برنامه‌هاي‌ سنگين‌ هول‌ نكني‌ زيرا بر ما لازم‌ است‌ تخم‌ افشاني‌ كنيم‌، و نسلهاي‌ بعد خواهند آمد تااين‌ خط‌ سير را تكميل‌ كنند، حكومت‌ انگلستان‌ عادت‌ دارد كه‌ هميشه‌ نفسهائي‌ طولاني‌ مي‌كشد، و قدم‌ به‌ قدم‌ بسوي‌ هدف‌ خود پيشروي‌ مي‌كند، آيا مگر محمد پيامبرانساني‌ نبود كه‌ به‌ تنهائي‌ توانست‌ اين‌ انقلاب‌ شگفت‌انگيز را انجام‌ دهد، (محمد بن‌ عبدالوهاب‌) نيز مانند (محمد) بايد بتواند اين‌ انقلاب‌ را به‌ راه‌ اندازد.

پس‌ از چند روز از وزير و دبيركل‌ اجازه‌ گرفتم‌، و با خانواده‌ و دوستانم‌ وداع‌ كردم‌ و به‌ سوي‌ بصره‌ راه‌ افتادم‌.

و پس‌ از يك‌ مسافرت‌ خسته‌ كننده‌ شبانه‌ وارد بصره‌ شدم‌، و يكسره‌ روانة‌ منزل‌ (عبدالرضا) شدم‌، عبدالرضا در خواب‌ بود، وقتي‌ مرا ديد به‌ من‌ خوش‌آمد گفته‌ به‌ گرمي‌ از من‌ استقبال‌ كرد، و تا صبح‌ آنجا خوابيدم‌، و به‌ من‌ گفت‌ كه‌: شيخ‌ (محمد بن‌ عبدالوهاب‌) به‌ بصره‌ آمده‌ و دوباره‌ به‌ سفر رفته‌، ولي‌ نامه‌اي‌ براي‌ تو پيش‌ من‌ گذاشته‌ است‌، فردا صبح‌ كه‌ شد نامه‌ را خواندم‌ در نامه‌ ديدم‌ كه‌ او بسوي‌ (نجد) حركت‌ كرده‌ است‌، و نشاني‌ خود را هم‌ در (نجد) براي‌ او نوشته‌ است‌، فردا صبح‌ بسوي‌ (نجد) راه‌ افتادم‌ و پس‌ از مشقت‌ بسيار به‌ نجد رسيده‌ شيخ‌ محمد را در خانه‌اش‌ ملاقات‌ كردم‌.

اما آثار ضعف‌ در او مشاهده‌ مي‌شد، ولي‌ چيزي‌ به‌ او نگفتم‌، اما بعداً براي‌ من‌ روشن‌ شد كه‌ شيخ‌ ازدواج‌ كرده‌ و قواي‌ بدني‌ خود را با زنش‌ از دست‌ داده‌ است‌، او را نصيحت‌ كردم‌ كه‌ مدتي‌ با زنش‌ متاركه‌ كند، و سخن‌ مرا شنيد، در نجد قرار بر اين‌ شد كه‌ من‌ خودم‌ را به‌ عنوانِ غلامي‌ معرفي‌ كنم‌ كه‌ او مرا از بازار خريده‌ است‌، و عبدش‌ الا´ن‌ از سفر رسيده‌ است‌، همينطور هم‌ شد، و شيخ‌ پيش‌ رفقايش‌ گفت‌ كه‌ من‌ غلام&zw









نویسنده : مدیریت سایت

© کپی رایت توسط پایگاه اطلاع رسانی وهابیت و ادیان ساختگی کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1385/11/12 (3345 مشاهده)

[ بازگشت ]

طراحی و پشتیبانی فنی توسط نسل وب
POWERED BY NASLEWEB


PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi | INP-Nuke 3.3 © 2005-2007 IranNuke Portal

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.15 ثانیه

| DAJ_Glass phpbb2 style by Dustin Baccetti | PHP-Nuke theme by www.nukemods.com |